صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
زمستان نگاه من...
به جنگل بی نگاه.. به انتهای پنجره ها می نگرد به امتداد قدمهای بی گناهم.. که از فرط گریختن و نیافتن پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند
زمستان نگاه من به زمستان نگاه تو می نگرد.. که نه همچون من ٬فرتوت- هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش نگه داشته است شاید به اجبار رویاهای هنوز
زمستان نگاه من به درخشندگی سرگردان.. در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده آرزوهایی از جنس همه ی دختران -هرچند خاموش هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من
زمستان نگاه من به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد او نیز همچو من... که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم با لبخندی ترک خورده به عشقهای جوانی که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند.. می نگرد.. و گاهی نیز با زبان چروک خورده اش گرد و غبارهای شب را از ساق بانوان صبح می روبد.. لبخندی هم... به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد
زمستان نگاه من به زمستان نگاه من می نگرد به فریاد خواب آلوده ی باورهایم به بی عطشی روحم به عشق به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها به لبخندهای آویزان از شاخه ها به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد به اورژانسهای پر از عفونت عشق.. و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق -به خاموشی مجسمه گان شهرآلوده به تکاپوی مضطرب اینهمه عاشق واره
من چشمانم را می بندم بادهای سرد و کشنده... زوزه کشان.. بر تصویرهای نیمه خواب دیماهی می گذرند و حتی زمستان نگاه من هم -به پاس اینهمه طاقت- به خوابی زمستانی فرو می رود...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:47 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |