صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
چند روز پیش نه چندین روز پیش... دخترک پنج ساله از خواب بیدار شد هیشکی خونه نبود شیطنتی با سیب شیطنتی با یخچال پدر که همیشه باید جون بکنه...
دختر کوچولو رفت لب پنجره شاید منتظر نگاهی... یا پیغامی در هجده سالگی... بی وحشت بی ارتفاع لغزیدنی میان خنده و ترس سقوطی از میان بی گناهی و بی گناهی بلعیدن بی وقفه ی ارتفاع مادر به خاطر گناهاش تا کی باید جون بکنه...؟ پدر که همیشه باید جون بکنه.. آماج شوق فحاشی یک توده ی همشکل آیا نانِگرانیهای زن همسایست..؟ کودک طبقه ی پایین: مامان دختر ِ...خانم کف حیاط ما خوابیده...! تلفن زن همسایه زنگ می زنه شیر زن همسایه سر می ره می گن یه ساعت بعد کف پای دخترک خاکی بوده شاید به وسعت تلفن زن همسایه به زمین می کشیده آخ...چقدر ساعت خنگه.. این زمان کجا٬اون زمان کجا.. مادر از کجا می دونس می خواد گناه بکنه... مادر دخترک روضه بوده دخترک مرده مادرش روضه بوده مادرش دعا کرده بوده... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:56 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |