صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
سلطان شب مرد است و فرمانده ی روز٬ زن زن شب مغلوب است٬ به وقت روز در خانه ی مرد باش که اینگونه٬ بر او چیره خواهی شد!
نمی شنوی؟ با ورودش همه ی درها٬ به روی خانه ات باز می شود اشتباه نکن٬ که گفتم همه ی درها! غم و شادی! و زندگی تو در جدال ایندوست که معنا می یابد. هر زمان که خانه ات تنها به تسخیر یکی از اینها در آید تهیِ روزهایت بیشتر می شود. بی سبب نبود که آنهمه از بانوی همه چیز حرف می زدم! "غمت چو کوهی به شانه ی من ولی تو بی غم از غمِ شبانه ی من"
بی سبب نبود که تو می گفتی: برای تلخیها هم هست که می مانی. که این همان فصلِ جدایی ما بود من پیِ عشق بی زهر بودم و عشق که بی زهر نمی شود. "خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری به یاد عمر رفته گِریم کنون که..."تو را از من گرفت!
همان بهتر که مرد اینرا نفهمد همان بهتر که تنهایت بگذارد و در پی پاسخ به همه ی این چراها عمری٬ آشیان عوض کند و نفهمد که تا شب٬کور نباشد ستاره نمی ماند که تا شب نباشد...
خودت را نباز بگذار این حماقت که نامش را مصلحت گذاشته از قلبِ همچنان معصومِ زنانگی به دور باشد.
دور باشد و تا همیشه با خودش پچ پچ کند: "بهار من گذشته شاید"
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:34 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |