صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
در جامعه ای که قاتل روزها و احساسهاست قاتل دست آموز چند احساس و چند روزم؟ .............................................................
از این لحظه تا تمام لحظه ها از این قصه تا تلاقی فرجامها از بی عبور مسلخ این شب تا افتادن بی صدای پرده ها از دیدن یک آنِ تو تا سوختن یک عمر لحظه ها و از بهار بی بلوغ یک امید گنگ تا شکستن آخرین امید نسلها و توده ها به اندازه ی فاصله ی ما تا فریاد فاصله هست ثانیه هست...
به باور خودم که ناگزیر از گسستن است،نظر می کنم و بر فراز گور خاطرات همچون آهویی خسته از گریختن و قربانی نشدن،خیره می مانم ردای زهد و ایثار را از تن به در می آورم برهنگی خود را به برهنگی شب تسلیم می کنم
بی هیچ سوگواری.. کسان خویش را به بهت مکرر سیاهچاله های تاریخ تاریخ لحظه ها تاریخ قصه ها تاریخ فرجامها و رسواییها تاریخ عشقها و نا امیدیها می سپارم و آخرین بخش وجودم آنکه همچنان ناآغشته به هیچ است را به دست تمنای شب می سپارم تا به باور برسد دیگر فریادی حتی از آنگونه که تا نیمه ی حنجره نتواند دست بیندازد مخل سکوت درنده اش نیست
لبان خود را بر بستر مرداب می گذارم فرو می روم یکی می شوم خیالش راحت می شود.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:46 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |