صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
هنوز هم
به سحر گذشته در بند روزهایی که حتی بی نگاهی- به آنچه عاقبتشان است گذشتند -گرفتارم آی بی خبران این حکایت قلبیست که جا مانده است
کو اثری از آن قلب یاغی کو ذره همتی تا باز به پا دارد پرچم تسلیم سپاه غرورم را تا به شوق یک لحظه همپایی به انتظار نشیند شبها و روزهای از پی هم را
کو و کجاست جای قدمهای من و تو در آن کوچه ی باریک هر شبی کو دست ناجی ما آنکه از میان شهر شک و ترس بربال حادثه می رساندمان به آشیانه شاید به پاس جسارت قلبهای ترسان ما قلبهای آنزمان همچنان بیدار ما
کو آن قرص ناتمام ماه کو آن ماه ناتمام آنکه از اعجاز نگاه من و در کارگاه تقدیر سکه خورده بود براستی کو آن نگاه من دیده گانی که بتخانه بودند بتخانه بودند برایت
از آن روزگار ملتهب چه مانده است جز افسوس برای من برای تو برای عشق برای عشق.. که تیغ بت تراش هم می تراشد هم می شکند و چه رنجی می کشد آن بت تراشی که در برابر دیده گانش بتش از خود می شکند
من نشسته ام هنوز بر مزار تکه تکه های تو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:41 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |