صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
همیشه این میون یه نفر هست
یه نفر که شهادت یکرنگی می دهد... صلاح کار می داند و از شوق تهیست.. به نگاه آبی عشق....... نه که خیره.... کار او نیست....با سری چرخان حماقتش را به رخ می کشد.. من نباشم او هست تو نباشی او هست براستی آیا به صلاح من و تو می اندیشد..؟ آنچنان گوش به تاریخ خودش دوخته است و آنچنان از من خالیست که شب را به مبارزه ی کارنامه می خواند....! عابد معصوم روز باخته... صلای بیداری بر تن کوچه هایی می پاشد که همه از قلّه تهیست هرچند می گوید روزگارش سرشار از پروازهای سرمه ایست... ولی خماروار در پای خونابه های دامنه آرمیده است و پیشانیش حتی از صعود یک سار به شاخه تهیست ما نه اهل پروازیم و نه در بند قانون آن مصلح ٬در زنجیر.... نه از وعده های سایه تبار عمر شکن راه می گیریم و نه قصد نصیحت یک قاصدک را داریم...قاصدکها خودشان راه را خواهند یافت.... گاه به شانه ی باد آویزان می شویم و مسیری هم آغوشی و گاه در بستر علفها ٬شب را بو میکنیم....بی آنکه بی خبران را خواب کنیم و از ریسمان ماه بالا رویم... ما اینجائیم... همین الان... پشت به برج میلاد.. رو به دماوند.. میان گیشا و آزادی... رو به میرداماد پشت به تخت جمشید.. ساقه در هم می پیچیم و رو از ریشه بر می گیریم.... نه که بی فردا....بی آزادی.... اما به پای این اوهام آرمانی عمر یک عطر کوتاه.... یک بوسه ی جاودانی را نمی فروشیم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:56 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |