صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
ای سرنوشت قدّار
با تمامی اعتباری که از این و آن دزدیده ای ولی من تو را حتی نمی بینم رنگی از وجود بر تو نمی پاشم نه به شکستهایت نگاه می کنم.......نه زخمهایم را می گشایم تمامی آنچه هستم را می گویم.... آنکه می دید و باز هم پیش می رفت من بودم در انتها هیچ چیز از آغاز بیشتر نداشتم.....خودم خواسته بودم....می دانستم نباید ولی.... ....از نباید بیزار بودم... تو چه کاره ای....!! منم که یا از دیدن بید پر می شوم و مبهوت........ یا تابلوی توقف ممنوع را در لابلایش جستجو می کنم.... تو کیستی....؟!!!! اصلا تو نیستی.....این منم.....تو منی...من منم...
تو نه همراه منی.....نه یار منی... نه فکر منی... و نه حتی دشمن منی... آنچه که در من نیست و با من نیست اصلا نیست.. آنچه در من نیست... روبرویم هم نیست...
ای اعتبار گرفته از ناکامیهای خود ساخته..... ای تعبیر همه خوشی و دلیل اینهمه ناخوشی... وصله ای بیش بر تاول ذهن دلیل تراش بشر نیستی... آنکه تو را ساخت من بودم.....از نفسهای من و از اشتباهات من جان گرفتی... حال خدایی می کنی...؟!!! خودم تنپوش وجود بر قامتت دوختم و خودم نیز بی وجودیت را اعلام می کنم چون اینرا با تک تک روزهای عمرم حس کرده ام... ای بی وجود... ای سرنوشت... ای من |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:50 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |