صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
با توام...
ای نادیده جهان.... ای نابینا......آری٬من به تو می گویم نابینا.....که این نادیدن موهبت نایابیست... ای که در حسرت دیدن دنیائی...در ذهن رویاپرورت از دنیا چه ساخته ای......؟؟ روز پرده گشائی...چه چیز را در انتظار داری...؟ دنیایی از رنگها..؟ شعرها...؟ شوقها و شکوهها...؟ نه ای آشنای دیرینه..... من جهانی دیگر را به تو وعده می دهم.... در آرزوی رنگهایی.....باشه.....خواهی دید.... سرخی را بر دستهای هراسان و هرزه صفتی می بینی که ریشه در رگهای تهی دوانیده اند... طرح عشق را می جویی.... من آدمانی نشانت خواهم داد که سینه ای دارند به وسعت کابوس...... آشیان قلب مردمان ما را سرمایی گزنده پر کرده است....آخر این قلبها نه در دارند نه پنجره.... بمان ای نادیده جهان..... ای خوش اقبال ناسپاس..... بمان و اینرا بدان که این دیدنها تاوان سنگینی خواهد داشت.....تو خماری ای را خواهی چشید که هیچ نئشه گی ای در حوالی آن نیست... شکمهای گرسنه ای را نظاره خواهی کرد که در برابر پوست بر استخوان نشسته ی صاحبانشان٬لب از شرم فرو بسته اند و در آن سو نیز انسانها را خواهی دید...ولی نشسته بر سر سفره هایی که.... از همین حالا بوی لجن را می توانی حس کنی....مگه نه...؟ تو و تنها تو.....صاحب دنیای خود هستی و آنرا هرجور که می خواهی می سازی ولی اینجا.....بی مایه هایی را خواهی دید که صاحب دنیای همه ی ما هستند.... هنوز هم در رویایی... هنوز هم می خواهی به این خاکستر آباد چشم بگشایی...؟؟ من در حسرت دیدار دنیای روشن تو هستم....شهری که در آن٬اندیشه های خیال انگیز بر بال مرغکان رنگارنگ در پروازند و تو در حسرت تاریکی دنیایی هستی که ساتور مصلحت را از بر اندیشه ها عبور می دهد و نیزه ی پوچی را بر صفحه ی رویاها می نشاند..... ای نادیده جهان.... اگر هنوز هم آرزویش را داری من تو را به آن خواهم رساند... تنها به این شرط که در ازای چشمانم٬نادیدنت را به من ارزانی کنی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:30 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |