صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
ای رفته تا آنسوی آزادگی....ما را دریاب... ای که هوای مسموم قفس نفست را به شماره انداخته بود... فرصتی دیگر بده...تو معنای تمام بودنهایی.....تو اعتبار زنده ماندنی... از بی معنا نفسهایی همچون ما... به آسانی عبور مکن.... معنا ببخش... ای حسین......ای مرد...جوابم ده... بگو....بگو که برای که جنگیدی....برای که........؟ کجایی که ببینی امتت در ناکجا آبادترین ناکجای تاریخ حیرانند... به من بگو....تو در زمین هرچه داشتی باختی که چه شود....؟؟ نگو که برای رهایی و آسایش آسمانی خود و خاندانت.....نگو...ای حسین تو آنی نیستی که از مهلکه ی زمین بگریزی و امتت تا ابد در جهل بمانند... ای فانوس وارترین حقیقت.... دمی فرود آی بر زمین تا ببینی این جماعت بی چراغ چگونه در ظلمت سرای خود ساخته شان سرگردانند....آزادگی شعله ی از فطرت برآمده ایست که خرمن رخوت و جمود ما را به آتش می کشاند.......ولی افسوس...... افسوس که دیریست این اولین خشت وجودمان را به موریانه ی خوش نشینی سپرده ایم.... حسین....تو آتشی..... تو خاموش ناشدنی ترین فانوس تاریخی.... دستمان را بگیر...ما را ببر تا شرافت....آخر کجایی تو.... کجایی تا ببینی همانهاییکه برای سعادت و سربلندیشان قطعه قطعه شدی در نهایت ذلت و عقب ماندگی غوطه ورند.....آنها هزار سال است هر سال بار دیگر تو را قطعه قطعه می کنند و دردت را تازه تا اشکشان مرحمی باشد بر زخمهای جانکاهی که یزیدان زمانه بر روحشان وارد کرده اند....... ای حسین....ای مرد... نیستی که ببینی اسم تو تسکینی بیش نیست.... ای تمام ازادگی.... ای که به دست خود لحظه ی مرگت را تعیین کردی.... مرگ تدریجی ما را ببین..... ای آنکه با مرگت حیاتی تازه آغاز نمودی.....ببین که تنها نشانه ی زنده بودن امتت دست و پای لغزانشان است....... ما را رها نکن....ما را به حال خود مگذار.... چراغ شو و بر این بیراهگیهای ممتد کمی نور بپاش.... ای مرد آفتابی.... ای ردای شرف به قامت تاریخ....ای آزادگی را معنا و ای بردگی را دشمن.... ببین که امروز هر که برده است به بندگی تو افتخار می کند و بردگی اش را صدقه سر بندگی تو می داند.... ای نهایت......ای معراج حقیقت.... آخرین بند پای تو جسمت بود که به وادی هلاکت رسانیدی و امروز حقیقت را در بند جسم خویش ببین... اشک در چشمانم ماسیده....می دانم که برای همیشه ناامیدت کرده ایم.... می دانم که غم داشتن امتی چون ما برای همچون تویی چقدر گران است.... حسین.....می فهممت.... غمت را می فهمم.... ولی لااقل رحم کن...... رحم کن و دستت را بر شانه مان بگذار....بلکه بغضمان بترکد....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:27 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |