صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
به بیزاری رسیدم باز هم از عمر به گمراهی کشیدم٬ این شب گنگ سکوتم تلخ تر از بوسیدن ماه شب نفرینی تولدست٬آه این طلسم جاودانه بود بر عشق که نگیریم کام از میلاد یکدیگر تا بمیرد آرزوی دور پیوند تا بریزد خونمان با دست یکدیگر دلم از این جدائی..ازین تک فصل بد یُمن...می لرزد اما.... هرگز نمی گریزد...نمی هراسد.... اگرچه آنقدر تکرار شدست این فصل.....که در آخر همه عمرم شدش تکرار این یک فصل.... من و تو بارها عهد بستیم که اینبار پیروز میدانیم ولی هربار از خویش شکست خوردیمو وا دادیم خدا شاهد بر این باور که ما روی طناب بخت دو شمع کور و بی نوریم و هرگز همرا نمی جوئیم من و تو زاده ی مرگیم اسیر فصل بی برگیم من و تو آیه ی زجرو شکار بخت نامردیم من و تو عاشق و بیزار دچار آفت تکرار شدیم قربانی صبرو شکستیم زیر هر آوار آهای دنیا...بدون باختی تو مست بودی نفهمیدی ولی از من کسی ساختی که می میره ولی هرگز نمی گه آخ...کاشکی...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:57 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |