صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
بر گرد حلقه ی پائیز نشسته و زخمهای یادگاریش رو می شمریم..... باز هم پائیز.....با همان شولای پریشون و خاطره سازش.... پائیز خاطرات را جاودانه تر می کنه.....خدا نکنه قلبی تو پائیز بشکنه.....خدا رحم کنه به دو دست جدا از هم مانده... نمی دونم چرا امشب قلمم یاری نمی کنه... یه چیزی می خواد بگه اما نمی تونه.... فرسودگی و لرزش انگشتان خزون زده ام به حال این پائیز بی آبروی تازه از راه رسیده ،مشق اشک میکنند... چطوره بزنم بیرون... برم تو چهارتا کوچه پس کوچه پرسه بزنم شاید بغض قلمم بترکه.....ولی نه.....حرفشم نزن.... قدم زدن تو کوچه های خزون زده کار هر کسی نیست....دلی می خواد به وسعت سنگ....اون روزا توانش بود،ولی دیگه توانی نیست،طاقت احساس من بریده و دیگه شور پافشاری بر دعوت بی پاسخ رو نداره....طاقت دیدن برگای زرد روون شده رو زمینو نداره....با اون باد بی رحم نوازشگر که برگارو بلاگردون بی تکیه گاهی بشر می کنه... بذار همین جا بمونم....تا گلو برم زیر پتو و خاطره ی پرسه های قدیممو تو این کوچه های پائیزی به یاد بیارم تا دیگه هوس نکنم برم بیرون..... اما می ترسم....راستش این قلب بی انصافمو خوب می شناسم....نه،نمی شه...شاید هوای دیدار به سرش بزنه...آخه این قلب یه روزی بدجورساده بود...... هرچند امروز دیگه پل عبوری بهش نیست.... شعراشو خونده،نازاشو کشیده....تحمل کرده اونقدر که بیمار شده.... اونقدرخیانت دیده که لرز کرده و بدجور از سوز و سرمای باد ولگرد شب اشکش در اومده....اونقدر انتظار کشیده که چراغ برقای تو خیابون از شرم بی آبرویی پیش ستاره ها خاموش شدن....نه،شرم چیه...از ترس اینکه نکنه شعله ی سوزش غرور این مرد خرمن هوس و جهل شهر رو به آتش بکشه.... اما.... اما من می خوام سهم دلمو بگیرم.... من به غمی که از دریچه ی احساس هر انسانی داره شقاوت و بی رحمی جامعه رو فریاد میکشه می اندیشم...من تو فکر خیزشم نه رویش... شکستن پیشونی نوشتمه...پیشونی نوشتمونه...... زجه ی رو به خاموشی و درمونده ی فطرت بی پناه بشر توی گوش کر این زمونه بی اثره.... دستمو می ذارم رو زانوی غرورمو پامی شم.... می خوام سهم دلمو بگیرم....سهم بایدها و نبایدهامو خیلی وقته گرفتم......آب،نون،پول....لباس تنمو میگم.......می دونید که....!!
آهای پائیز فانتزی....... زیادی تلاش نکن.....تو زورت فقط به شکستن قلب من رسید.....حتی نتونستی اشکمو در بیاری....خزون قلب منو ندیدی که بفهمی پائیز چیه....خزون توی قلب منه... ..................................................................................... درسته چشام هنوزم چیزی جز نقش چشمای تو رو نمی تونه ببینه.....درسته هنوزم وقتی یاد هرم نفسهات می افتم قلبم وایمیسته و نفسم آتیش می گیره....اما مسیر قدمهام دیگه فقط به جلوی پنجره ی تو ختم نمیشه..... تازه...! تصمیم گرفتم شیشه ی پنجرتو خورد کنم...... اما اول تموم پنجره های این شهر رو می شکنم.... آخریش مال توئه... دیگه باید بزنم بیرون....من دارم می رم تو این کوچه های خزون زده ی آرزوکش پرسه بزنم،آه بکشم.....گریه کنم و شیشه بشکنم و داد بکشم.... کسی با من نمی یاد.....؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:27 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |