صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
که می داند چه حسی دارم وقتی از سر کوچه های عمرم می گذرم...
به کدامین امید.......به کدامین اینبار هوس..... به کدامین آیه ی خوشبینی.....اینگونه فرسوده و بیمار....باز هم جاری ام...؟؟!!! ما را چه سود از نباختن به لشگرهای امیدکش روزگار....... چه سود از همچنان پابرجا ایستادن بر پاشنه ی حمایت باد....به راستی چه طرفی بستیم از این همه سرفرازی در پیکار با جهل و عناد.... بگذار دمی بیاساییم زیر سایه ی فراغت و دلدادگی..... چه سود از شکستن کمر شقاوتهای تحمیلی.....در حالیکه خود خموده و تکیده ایم..... به خود می بالیم که هنوز سر پاییم...!!! اما چه ایستادنی.....ایستادنی پا در گل...... نه روی بازگشت و نه توان پیمودن وحتی دریغ از مسیری روشن در پیش روی.... .................................................................. من یکی دنیا یکی.....! من اسیر و دنیا حصار...من غریبمو دنیا کویر........ من همه فکرم تویی.....همه ی فکر تو این کهنه فریب..... من همیشه دشمن ستاره و گل زمین.....تو همیشه روی ابرا٬پشت بوم همین زمین... من ساقه ای زخمی ولی افراشته با ردای غرور..... تو غمت کم شدن اشتهای تبر بی آبروت..... زجر من نشناختنت.....زجر تو شناختنم.... زجر من ندیدنت.....زجر تو نکشتنم..... غم من شکستنت......غم تو ایستادنم.... درد من خواستنت....درد تو هم خواستنم......خواستنی تموم عیار منهای هویت و اصالتم....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:22 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |