صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
مرا عاشق نمی دانید......
مرا دیوانه ای خواندید که از عشقش گذر کرده است و می گوئید چنان بی شرمم که حتی اشک را بر گونه ی محبوبم طاقت آورده ام.... شما همانهایی هستید که در حسرت یک لذت خام٬عمری هم قدّ سایه ی خود نیز نمی مانید.....خوب٬این ننگ درد آوریست که می بایست به هر شکلی بر خود گوارا سازید و چه بهتر آنکه تنپوشی از جنس اعتبار بر قامت هوستان ببافید و چه تنپوشی فریبنده تر از عشق.....!!! مرا تنها گذارید که من...... در شب لجام گسیخته ی غزل و شهوت شما٬از سایه ی خویش بلندقدترم.... من از منتهای هوس شما گذر کرده ام و در بند کلاف کور دروغهای خودساخته ام نمانده ام...... من از سادگی مضحک احساسم که در بند زمان خواهد پوسید گریخته ام..............نه از عشقم.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:38 توسط امید |
|
|
در دلم آهنگ شوقی هوس فریاد شدن را دارد....
حصار کهنه ی حنجره ام دغدغه اش ویرانیست........ اما افسوس.....افسوس که این تیغ بی رحم و بی نبض منطق پوشالی من....در تنپوشی فریبنده و زیبا به نام مصلحت...رخ احساس مرا می بلعد...ساز دلخسته و افسرده ی قلبم را می شکند.... این زمانه شب جاوید ظالمان را می پاید و به صبح خاکستری قلب من هیچ نمی اندیشد.... آه....آه که تا به کی.... تا به کی این ولع سیری ناپذیر شکم بر قلمم می تازد.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:7 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |