صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
بر سر جویبار خونین روزگار خویش نشسته و نظاره گرم....نظاره گر روزهایی از عمرم که به جان کندن گذشت.اشک در چشمانم ماسیده ٬لب جز به درد وا نمی کنم ٬ماهمه اینگونه ایم٬باخته ایم و باور نداریم٬انگونه ای که ما پیش میرویم سرنوشتی جز تباهی پیش رو نداریم. نیزه ی جباران روزگار بر ورق سرنوشت ما حکم دریدن و تیره روزی کرده٬هر که دیروز ادعای خداپرستی می کرد سر از خود پرستی در اورده و دالان به دالان گمراه تر میشود........ایا امیدی هست...؟ایا نوید دیداری خواهد بود...؟ایا شمیم بیداری خواهد وزید...؟جلادان ساتور به دست بر گذر تلاقی نگاهها نشسته و شوق را سر می برند٬گرمای تن می ربایند و سردی و رخوت می فروشند......هیهات بر ما که ما نیستیم٬گناه ما زندگی است...جرمی بس بزرگ و بدبختانه خود هم راضی به این مجازاتیم و دم بر نمی اوریم....قصه ی تیره روزی و دربدری ما از روزی شروع شد که به هر چیز کمتر از حقمون راضی شدیم٬ما راضی شدیم و دم نزدیم وسلاطین روزگارهر روز گستاختر و گستاختر ...تا به امروز که دیگر بزرگترین گناه٬سخن گفتن از حق و طلب ان است....... این ظلمت٬این تاریکی ممتد محبت را سنگسار کرده و صداقت٬این کیمیای هستی را به جشن سلاخان برده.........همه ی جلادان و سلاخان روزگار ما همانند نیاکان خود نیستند٬در کنار انهایی که تازیانه بر تن میکشند و سر از تن جسم جدا می کنند گروهی دیگر هم هستند که تازیانه بر روح می کشند و سر از تن نجابت جدا می سازند. در این قربانگاه پر از یأس...زمانه شاهد کثیف ترین عمل و بی شرمانه ترین صفت یعنی تفتیش عقاید میباشد٬یعنی در یک کلام ازادی در حد زیر صفر٬دیگرذهنها هم به صاحبانشان تعلق ندارد٬در خلوت خود بهتر است که بر بالشت بگریی تا اینکه افکار ناخوشایند داشته باشی....این ناخوشاند بودن را چه کسی تعیین می کند٬معیار ان چیست...؟بی صفت ترین افراد و بی اعتبارترین قوانین معیار ان هستند٬قوانینی که اعتبارشان را از جوهر و قلم یافته اند نه از وجدان و احساس.... قربانیان خونین٬امروز نه انهایی هستند که دست و پا و سر خود را به تیغ ساتور بی هویتان سپرده اند بلکه انانییند که اذهان خود را بر چوبه ی دار نظاره کرده اند..... با این اوضاع اشفته و بس ننگین و در این هوای الوده که در ان نه خبری از اکسیژن است و نه نشانی از ازادی...ایا باز هم سکوت جایز است٬سکوتی که از ابتدا هم جایز نبوده.ایا این زندگی با تمام ظواهرش انی است که حق ما باشد....؟؟زنجیر بر تفکر می کشند و شمشیر بر صدا....تا به کی از انسانیت فقط چهره و جسمش را به یدک بکشیم..ایا زمان طلب حقمان نرسیده٬دنیا٬دنیای ظلم است٬دنیای کشتار است و خون... ستمدیده دیگر نباید ستم ببیند٬کودک بی بال و بی سایه نباید بر گرسنگیی شکم بی توقعش راضی بماند.....باید ایستاد....باید بر سر این روزگار گستاخ فریادکشید..اگر دیگر انچه که برایتان خواسته اندرا نمی خواهید٬پس.....بپاخیزید...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:37 توسط امید |
|
|
کی می رسد لحظه ی دیدار من و تو ....تا به کی تحمل....
این لحظه ها یاد اور گسستگی طاقت روح بشر است به اندازه ی همه ی اشکها دریا نیست٬دل بیچاره ی من گرفتار بی ذوقی منطق مضحک دنیای امروزیست سایه ی تاریک این اعداد بی ذوق٬بند دل احساس مرا می بُرد.... به خودم میگویم٬تا به کی اسارت٬تا به کی تسلط گرسنگی شکم بر قلم....از خودم٬از این همه بی انصافیه ی ذهنم میرنجم که برای داشتن یک ریال بیشتر٬یک نفس سیرتر٬یک پله بالاتر...اری٬برای داشتن انها٬اشک زلال کوچه باغ اشنایی را بر چهره ی محبوب دیرینه ام خشک می کند و صدای نارسا و پر غرور قطرات اشک را از چهر ه ی پدر طاقت می اورد... به خدا سوگند ارزش این داشتنها به اینهمه نداشتنها نمی ارزد...به نداشتن لبخند پر مهر و ستایش پدر ونشنیدن ناله ی شوق شکم خوشحال ان بچه ی یتیم نمی ارزد....به نداشتن شادی سی ثانیه ای روح یک دخترک فارغ از درد نمی ارزد...اری٬حتی فقط سی ثانیه...برای نداشتن این سی ثانیه ها باید یک عمر گریست.. کاش یک شب اشک تا دم صبح٬کاش یک شب هم اغوشی تا زنگ سحر٬کاش یک ثانیه بوسیدن پیشانی عشق٬کاش فقط یکبار فراموشی درد... اه....که چه انتطار دیریست...اخر کی می رسد که بنالیم از اشک یار و بمانیم اه...ای کاش برسد لحظه ی دیدار ان بچه یتیم با قرص نان٬کاش برسد لحظه ی افتادن دل در بند رفاقت٬کاش برسد لحظه ی لبخند زدن ان مادر دلسوخته ی بی ادعا٬ان پدر بی ارزو٬ لحظه ی ارامش ان قبیله ی از زندگی جدا...کاش برسد لحظه ی سوگواری ما در عذای ناکامی اشکهای دلمان......... ای کاش برسد لحظه ی دیدار من و تو... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:18 توسط امید |
|
|
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود... عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار.....دست منو اغوش تو ...هیهات که یک عمر٬تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود... بالله که به جز یاد تو گر هیچ کسم هست حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود......سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق٬در غربت این مهلکه فریاد رسم بود... لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم.... رفتم......به خدا گر هوسم بود بسم بود.. (این شعر رو از یه دوست گرفتم و دقیقـآ نمی دونم شاعرش کیه) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:54 توسط امید |
|
اگر تو فراموش کرده ای من ان شب را خوب به یاد دارم.....شب نمناک پر از شوق...شوق پر کشیدن ٬ زیر رگبار تند پائیزی...توی پیاده روی اون خیابون خلوت پر از درخت٬یادته؟ساعت نه و نیم شب.....تو منو به حمایت چترت دعوت کردی٬اول کار دعوتت را رد کردم٬راستش با اینکه تمام جونم خیس خیس شده بود و موهای بلندم از شدت خیسی به فرق سرم چسبیده بود ولی روم نشد.اما تو فهمیدی و تکرار کردی٬گفتی:بارون حالاحالاها بند نمی یاد٬شاید سینه پهلوی شدیدی بکنید٬بیائید زیر چتر.گفتم:تا همین الان هم برای یه سینه پهلوی جانانه حسابی بارون خوردم....سرعتت رو کم کردی٬سرت رو برگردوندی و به چشمام زل زدی.....جلوی نگاه شیشه ایت یخ زدم٬زیر بارون انقدر سردم نشده بود.گفتی:شما همیشه به یک درخواست دوستانه اینجوری پاسخ میدید....؟؟تا گفتی درخواست٬به حدسم مطمئن شدم.گفتم درخواست....؟!تو گفتی:شما اسمشو هرچی که می خواید بذارید.... اون چشمها و اون موهای خیست که تو صورتت ریخته بود یه لحظه میخکوبم کرد.... بعد از یک دقیقه ای بحث به زیر چترت اومدم٬چتری که بعدها فکر نمیکردم یه روزی سایش از سرم جدا بشه.....از اسمم پرسیدی٬از رشته ی تحصیلیم٬ ادرس و علائق و خلاصه هر چی که تا وقت رسیدن به کوچه ی۲۷می شد ازش صحبت کرد.منم پرسیدم...فهمیدم که حرف اول اسمت با حرف اول اسمم یکیه٬گهگاهی شعر میگی وشیفته ی گل رز هستی .چی شد...یادت اومد خوش معرفت..؟ در اثر شدت بارون خیابون شلوغ نبود٬اون چند تایی که در حال عبور و مرور بودند نه که سوارمون نکرده بودند بلکه با پاشیدن اب کف خیابون به ما و با نگاههای سنگینشون به تنمون تازیانه میزدند.دونه های تیز بارون که کم کم تبدیل به تگرگ میشد و صدای ترق ترقشون در اثر برخورد با چتر با صدای لطیف تو هارمونی عجیبی پیدا کرده بود من اشفته رو اروم میکرد.اون شب دونه های تیز تگرگ چتری را که سقف بالای سرمون شده بود رو خراب نکرد اما بعدها تگرگ بی پایان غرور تو سقف رویاهامونو فرو ریخت....به سر کوچه ی۲۷رسیدیم٬خونت اونجا بود٬سه کوچه پائینتر از کوچه ی ما٬کوچه ای که شایدتا حالا داخلش رو هم نگاه نکرده بودم ولی از اون به بعد یکی از میعادگاههای ما بود......چترت رو به من دادی و خداحافظی کردیم.از اون روز به بعد گرمای وجودمو از دستای تو می گرفتم و سرمای وجودت رو ازت میربودم....جیره ی هر روزه ی گل رزت هیچوقت فراموشم نمی شد....روزها و شبهای بسیار دیگری رو توی اون خیابون یا خیابونای دیگه ی شهر با هم قدم زدیم اما افسوس که تمام این خیابونها به بن بست من و تو ختم شد...... حالا من موندمو یه عالم خاطره٬تک و تنها٬سنگینی غصه کمر طاقتمو خم کرده٬چهره ام تکیده شده٬تنها مونسم یه پنجره ی ماتم زذست٬من موندمو یه قاب یکس و تیره روزیهام.سقوطم رو با سکوتم پنهون کردم و قفل قلبمو با کلید نگاه تو بستم٬تو خودت اومدی٬پس چرا تنهام گذاشتی........دیگه این قلب با هیچ نگاهی نخواهد لرزید٬هنوز هم هرروز برات گل رز می خرم و روبروی قاب عکست پرپر میکنم..... تو بی خبر رفتی و من بیخبر شکستم٬ هنوزم شبای بارونی توی اون خیابون قدم می زنم و افسوس می خورم که ای کاش هرگز درخواست دوستانه ات رو نپذیرفته بودم.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:12 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
تعداد بازديدها: |