صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
کلمات نجات بخش روحند
بارور کننده ی رویاهای عقیم کلمات می بخشند گاهی.. حجم وسیعی از ناامیدی را به خداحافظی کردنی به خواندن تک واژه های گریه یا حتی سلامی دیر
کلمه قادر نیست کلمه نمی تواند دست به کاری دشوار زند از آنگونه که... تلخی گزنده ی مردمی گرگ صفت را به قالب رنگین کمانی از خنده های -حتی ماسیده- درآورد کلمه ابزار نتیجه گیریست از هر چه از هر جا از هر جنگ از هر شکست
هر حادثه ای آنقدر ساده نیست که با تفسیری زود هنگام به بند قضاوت درآریش به قالب گناه و دوزخ شکست و کامیابی خوب و بد درآریش دیدن چهره ی پنهان آدم واره ها و لمس صداقت آمیخته به دورنگی شان.. فسخ تمامی نتیجه ها و سقوط گرد و خاک کلمات به انتهای دره های خاموشیست
عقیده های استوار جنبشها و شعارها ضجّه های سوگواری فریادهای استغاثه لالایی های سکر آور نجواهای عاشقی گریه های بیگناهی و حتی ناله های گرسنگی آری... در پس همه ی اینها رد پایی از نیاز و فریب را بجوی فریبی که.. به خودت می دهی
...و در اینجا چه بیرنگست چقدر تهی و تعفن برانگیزست.. واژه ی "خوشبینی" چه بیراه می رود این تلقین این تعویض ناپخته ی پنجره چه تفاوتیست... میان پنجره ی خاکستری و پنجره ی صورتی..؟ وقتی ما اینسوی پنجره ایمو حقیقت آنسو تو آنسو و درد من اینسو ما اینسو و خدا آنسو همه آنسو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:32 توسط امید |
|
|
زمستان نگاه من...
به جنگل بی نگاه.. به انتهای پنجره ها می نگرد به امتداد قدمهای بی گناهم.. که از فرط گریختن و نیافتن پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند
زمستان نگاه من به زمستان نگاه تو می نگرد.. که نه همچون من ٬فرتوت- هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش نگه داشته است شاید به اجبار رویاهای هنوز
زمستان نگاه من به درخشندگی سرگردان.. در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده آرزوهایی از جنس همه ی دختران -هرچند خاموش هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من
زمستان نگاه من به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد او نیز همچو من... که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم با لبخندی ترک خورده به عشقهای جوانی که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند.. می نگرد.. و گاهی نیز با زبان چروک خورده اش گرد و غبارهای شب را از ساق بانوان صبح می روبد.. لبخندی هم... به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد
زمستان نگاه من به زمستان نگاه من می نگرد به فریاد خواب آلوده ی باورهایم به بی عطشی روحم به عشق به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها به لبخندهای آویزان از شاخه ها به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد |